"جهاد همزمان" در "جبهههای بیزمان" (طلبگی، هنر "وارث انبیا" بودن)
طلاب مدرسه علمیه امام خمینی اهواز - سالگشت شهادت آیت الله مطهری - مشهد - ۱۳۹۵
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عرض میکنم خدمت برادران عزیز که مشعل پیام نبوت را بر دوش گرفتید تا آن نور را به همه بشریت در همه اعصار برسانید. افتخار ما این است که خداوند توفیق داد تا طلبه بشویم و طلبه باشیم و زندگی خود را وقف گسترش علم در ساحت فردی و جمعی در زیر شعاع نور نبوت صرف بکنیم. از این توفیق و افتخاری بالاتر ممکن نیست. انقلابی که زادگاه آن از درون حوزه و از درون قم بخصوص شروع شد، مرجعیت امام پیشرو بود و افسران و فرماندهان آن در یک سطح چند ده نفر و در یک سطح چند صد نفر، در یک سطح سوم چند هزار نفر به تدریج بیشتر شدند طلاب و فضلا بودند که بزرگترین انقلاب مردمی عصر جدید با شعار دینی و با پرچم مکتب اهل بیت و پرچمداری علمای انقلابی شکل گرفت. نامهای امروزی آن را اگر کنار بگذاریم، یک جریان منحرف از اصل است که از ابتدای نهضت بود، قبل از آن. در نهضت همه انبیاء چنین تیپهایی بودند. که به موازات انبیاء اینها هم حرف معنویت و دین و مذهب و امر مقدس و اینها را میگفتند، اما مسیری جداگانه از مسیر انبیاء میرفتند. همزمان با اهل بیت آنها هم از قرآن و مذهب و حج و نماز و تقوا و قرآن و سنت و اینها حرف زدند، مسیر دیگری رفتند.
اگر میخواهید ریشه اینها را ببینید در صدر اسلام که چه جوری مانع ایجاد میکردند، به سخنرانیای که از حضرت سیدالشهدا(سلام الله علیه) نقل شد یعنی «خطبة منا» در "تحف العقول" است، در "بحار" هم هست، یک سال قبل از کربلا. هنوز معاویه زنده است ولی دارد میمیرد و دارد به زور همه جا برای یزید بیعت میگیرد. آن خطبه را حتماً خواهش میکنم بروید بخوانید دقیق، دوباره اگر خواندید. خطبه سیدالشهدا در منا یک سال قبل از کربلا. مخاطب کیست؟ هفتصد- هشتصد نفر از اصحاب پیغمبر، علمای بزرگ، حفاظ قرآن، قرّاء قرآن و از تابعین، شخصیتهای بزرگ تابعین که همه برای حج آمدند. مخاطب به یک معنا همین تیپهای به تعبیر امام(ره) میگوید: «ملاهای کثیف درباری» تعابیری که امام در «منشور روحانیت» خود دارد و در جاهای دیگر در همان نجف.
آقای مطهری(ره) میگوید: یک مشکلی در بحث هم تربیتی ما در حوزه هست، هم در آموزش مباحث کلام و هم در فقه و اصول خودش را نشان میدهد و آن این است که به احکام شرع، غالباً فقط از منظر اسقاط تکلیف نگاه شده است! مثل این که با یک خدایی طرف هستیم که یک موانعی در برابر ما گذاشته است و ما باید اینها را سعی کنیم رد کنیم و از خدا امضا بگیریم، تأییدیه بگیریم که یک وقت ما را جهنم نبرد. آن چیزهایی که گفتیم و ما کردیم. یعنی میخواهیم العیاذ بالله دهن خدا را ببندیم. پشت به احکامش ایستادیم، نه رو به احکام. به احکام عمل میکنی اما نه با عشق. این را یک سلوک تکاملی استکمانی نمیبینیم. این یک غُل و زنجیری روی شانه ماست، زود از شر آن خلاص بشویم. جهنم نرویم! این یک مشکلی درست میکند. یک وقت به قصد اسقاط تکلیف سراغ احکام میرویم، یک وقت به نیت تقرب به خداوند، تکامل در سلوک. نه این که یک کاری بکنیم جهنم نرویم، به تکلیف به عنوان بهانهای برای سلوک بیشتر نگاه میکنیم.
طبق این دیدگاه اول، هر چه تکلیف کمتر باشد بهتر است. در دیدگاه دوم شما تکلیفها را نمیشماری بلکه از آنها استقبال میکنی. معتقد هستید اینها منطق رشد است. اینها پله کانی است که برای ما این واجب و حرامها و تکالیف و فلان، هر کدام اینها حکم یک پله نردبان را دارد. باید از اینها بالا برویم. یک وقت به تکلیف دیدید یک بازیای یک مسیری است که میگوید باید بروی، بعد یک توپی از این ور میآید، یک سنگ از این ور میآید که بخورد بهت بیندازدت. یک چوبی از این ور میآید و اینها. یک وقت به احکام این جوری نگاه میکنی یک جوری خدایا اینها را رد کنیم احکام را. از این مسیر رد بشویم و برویم. یک وقتی به احکام الهی به این عنوان نگاه میکنیم که اینها هر کدام آنها اولاً تابع مناطات نفس الأمری است، مصالح و مفاسد واقعی است و بعد اینها هر کدام یک پلهای است برای رفتن به بالا، به نزدیک شدن به محبوب. این دو نوع نگاه است.
یکی از لوازم دیگر آن هم این میشود که بسیاری وظایف اجتماعی، حکومتی، سیاسی، تربیتی، اخلاقی است که با آن نگاه شما میگویید ما مستطیع نیستیم. حدیث هم فرموده است: «إنّما یجب علی القوی المطاع» ما نه قوی هستیم نه مطاع هستیم، وظیفهای نداریم. وظیفه تمدنسازی، حکومت، اجتماع، خدمت به خلق، قسط، اقامه قسط و... میگوید آقا مگر تکلیف تابع قدرت نیست؟ خب من قدرت ندارم. تکلیف هم ندارم. منتظر میمانیم که قدرت بیاید!
تفاوت نسبت استطاعت به وجوب حج با نسبت وضو به نماز روشن است. در اصول خواندهایم اینها با هم فرق دارند. در مورد حج میگوید آقا واجب نیست من مستطیع بشوم تا حج واجب بشود. اگر مستطیع شدم واجب میشود. در مورد وضو و نماز که این را نمیگوییم. نمیگوییم که نماز بدون وضو واجب نیست، من هم وضو ندارم پس نماز واجب نیست. منتظر میمانم اگر وضو خودش آمد آمد. وضو خودش که نمیآید. وضو ممکن است خودش برود ولی خودش نمیآید. تو باید بروی وضو بگیری. بسیاری از تکالیف اجتماعی و این مصلحان دینی این بحث را میگویند. بسیاری از تکالیف اجتماعی، دینی را، تربیتی را، از اخلاقی تا اقتصادی، اینها که از ما خواسته شده است میگویند ما قدرت نداریم، قوی نیستیم. خداوند هم فرموده است: «انما یجب علی القوی» پیغمبر فرموده است: «انما یجب علی القوی». ما قوی نیستیم. خب قوی نیستی برو قوی شو. زمان امام، خیلی از علما میگفتند ما قدرت و استطاعت نداریم ، بنابراین برای تشکیل حکومت و اقامه قسط تکلیف نداریم. امام گفت آقا جان خب باید بروی قدرت را به دست بیاوری. هزینه باید بپردازی. زندان دارد، تبعید دارد، تهمت دارد، فحش دارد، شهادت دارد، گرسنگی دارد، طرد دارد. این کارها را باید بکنی، قدرتش میآید، آمد. حالا قدرتهای بزرگتر را به دست بیاور تا بتوانی به واجبات بزرگتر عمل کنی.
اما در یک دیدگاه میگوید: نه ما قدرت نداریم، وظیفه نداریم. منتظر میمانیم اگر شانسی اقبالی، یک یا شانس یا اقبال، اگر قدرتی آمد به همان اندازه وظیفه داریم، اگر نیامد نداریم. معمولاً هم در اغلب موارد میگویند نه قدرت هنوز کافی نیست. ما وظیفه نداریم و قدرت فردی و اجتماعی را هم درست نمیتوانند به هم مربوط بکنند. میگویند در مسئله امر به معروف و اصلاح جامعه، هم فقها ظلم کردهاند که بحث کافی نکردهاند. حتی میدانید امر به معروف و نهی از منکر قبل از انقلاب از رسالهها حذف شد. میگفتند قدرتش نیست، امکان نیست تا زمانی که امام زمان تشریف بیاورند. در رسالهها رفت، نبود. در رساله امام فقط بود. میدانید رساله امام هم جرم داشت؟ زندان داشت. من یادم هست از دوران کودکی قبل از انقلاب یک عکس امام و رساله امام در خانه ما بود. فتوای همه آقایان آن موقع همه را با اسم مینوشت. امام را یعنی حرف اول خمینی فقط "خ" مینوشتند که من از بچگی میگفتم که چرا اسم همه را مینویسند ولی برای امام فقط خ دارد؟ این دوران اگر کسی رساله امام را داشت شش ماه زندان داشت. چرا؟ خب این هم نماز روزه اینها را دارد میگوید. این توضیحالمسائل با بقیه توضیح المسائلها فرق داشت چون مربوط به یک کسی بود که با بقیه فرق داشت. این میخواست به احکام اجتماعی خداوند عمل کند. میگفت قدرت را باید به دست بیاوریم و عمل کنیم. و امر به معروف نهی از منکر هم در رساله ایشان بود، ولی بقیه آقایان اغلب یا شاید همهشان حذف کرده بودند.
اصلاح اجتماع و سیاست بودند یعنی چی؟ یعنی حوزههایی که جامعه را باید طبق تکالیف الهی اصلاح کنند. حوزه غیرسیاسی میگوید به ما ربطی ندارد. ما فقط به احکام فردی و عبادی خداوند عمل میکنیم و به احکام اجتماعی خداوند کاری نداریم. یعنی بخش مهمی از احکام الهی انگار خود اینها نسخ کردهاند. در حالی که خدا که نسخ نکرده است. قرآن و حدیث است. خودشان را نسخ کردهاند. میگفتند در عصر غیبت اینها لازم نیست اجرا بشود. برای چی لازم نیست؟ حالا آمدیم و عصر غیبت طول کشید. یعنی این احکام این همه آیات و روایات اجتماعی سیاسی حکومتی آمده است برای همان ۱۵ سال حکومت پیغمبر و امیرالمؤمنین؟ که تازه آنها که به اینها احتیاج نداشتند چون خود آنها اینها را گفتند. برای ما گفتند. آنها که برای خودشان نمیگفتند. آنها که میدانستند چیست. آنها اینها را گفتند. میگوید اینها برای همان ۱۵ سال است. بعد دیگر کلاً تعطیل تا حضرت تشریف بیاورند. خب حضرت که میآیند نمیروند که روایات را نگاه بکنند خود ایشان شارع الهی است. خودش امیرالمؤمنین است. خودش قرآن ناطق است و قرآن شناس است. دیگر ایشان که نمیآید اینها را بررسی کند، خب ببینیم خب دلیل شرعی چیست، میتوانیم یا نه؟ دلیل شرعی را او باید به ما بگوید.
خب پس شما دارید میگویید کل قرآن و سنت، بخش اعظم آن، مسائل غیرعبادی و غیرفردی بخش اعظم آن اصلاً کلاً منسوخ است. چون آن ۱۵ سال که خود ائمه بودند، خود پیغمبر و امیرالمؤمنین بودند، این آخرش هم که خود امام زمان است. این وسطش هم که شما میگویید اینها وظیفه ایجاد نمیکند. پس اصلاً اینها برای چی آمده است؟ این آیات و روایات در حوزه جامعه، اقتصاد، تعلیم و تربیت، سیاست، حکومت، خانواده، روابط بینالملل، حقوق بشر، خانواده و... اصلاً اینها برای چی آمده؟ اینها برای کیست؟ هیچی برای این که بخوانیم ثواب ببریم. برای خواندنش ثواب کنیم. گریه برای امام حسین برای چیست؟ برای این که ثواب کنیم. یک وقت میگویی گریه برای امام حسین ثواب دارد، حتماً ثواب دارد. یک وقت میگویی هدف گریه برای امام حسین ثواب کردن است، ثواب بردن است. این غلط است. هدف کربلا، ثواب بردن عزاداران است. یعنی اصلاً امام حسین رفتند کربلا و اتفاقات افتاد تا یک) ما عزاداری کنیم ثواب ببریم. دو) ما را شفاعت کنند! امام حسین برای اینها نرفته شهید بشود. این فرق نتیجه و فایده را با غرض نمیفهمد. یک وقت میگویی غرض امام حسین این بود، فلسفه قیام این بود و هرگز اینها نبوده است. فلسفه را خودش سیدالشهدا گفته است. امر به معروف نهی از منکر، اقامه قسط، احیای امت جدم، اصلاح امت جدم، احیای دین، اینها هدف بوده است.
هدف عزاداری برای امام حسین هم باید همان هدف خود نهضت امام حسین باشد. یعنی همینها. اما البته جزء نتایج و فواید شهادت امام حسین، جزء نتایج و فواید عزاداری ثواب بردن است. بله امام حسین شفاعت میکنند. باذن الله شفاعت میکنند. اما نرفت کربلا کشته بشود تا شفاعت کند. نرفت کربلا شهید بشود تا ما عزاداری کنیم تا برای عزاداری ثواب ببریم! اما برای عزاداری بهترین ثوابها را میبریم. اینها این دوتا را از هم تفکیک نمیکند. این انحراف در دین، بخصوص در حوزه مباحث دینی معنوی و فقهی و کلامی و عرفانی و اینها حواستان باشد. از مو باریکتر است. این انحرافات خیلی ظریف است. ظاهر آن مقدس بازی است، مقدس مآبی است. باطن آن نامعقولی است. ای آقا که ما میخواهیم ۶۰ تا دهه فاطمیه بگیریم. ما میخواهیم دهه محسنیه بگیریم، ما میخواهیم دهه چی بگیریم؟ ظاهر اینها مذهبی است. باطن آن چه نتیجهای دارد؟ تو وقتی ۶۰ تا دهه میگیری دهه اصلی که دهه سیدالشهداست فراموش میشود، حذف میشود. ما راجع به سیدالشهدا در روایات این همه سفارش داریم. راجع به هیچ چیز دیگر این قدر سفارش نداریم. این یک محوریت دارد عزاداری برای امام حسین. ولی وقتی آمدی برای هر بعد دهه باقریه، سجادیه، صادقیه، کاظمیه و الی آخر. بعد بعضیها دو تا روایت دارند، سه تا روایت دارند، دو سه دهه میشود. بعد محسنیه، فلان اینها اصلاً بین علمای شیعه رسم نبوده است. ولی یک جوری که این وسط کل شغل شیعه دههگیری و دههبازی بدون توجه به فلسفه شیعه، بدون این که یک روایت از یکی از اهل بیت درست بداند مردم و زندگی شان زندگی اهل بیت باشد.
امام جعفر صادق(ع) فرمودند شما شیعه جعفری هستید؟ فرمودند یک کاری بکنید که وقتی غیر شیعه میآید توی جامعه شیعه، غیر مسلمان میآید توی شهر شما، بگوید: «رحم الله جعفرا» بگوید رحمت خدا بر جعفر ببین چه مردمی تربیت کرده است. آمدیم در این جامعه شهری اینها شیعه بودند. هیچ کس دروغ نمیگفت. هیچ کس حق کسی را نمیخورد. همه صادق، همه متدین، همه با تقوا، همه اهل سؤال، اهل فکر. امام صادق(ع) میگوید شیعه این است که وقتی اگر توی شهر آمدند شما بگویند «رحم الله جعفرا». بیایند در بازار شما بگویند عجب اینها را تربیت کرده است یک نفر در بازار آنها قسم نمیخورد، دروغ نمیگوید، گران نمیفروشد، اصلاً ربا کسی نمیگیرد. این است شیعه.
ولی یک شیعه قلابی است میخواهد دو سوم سال را شما عزاداری بکنی ولی عمل به تشرعیت را اصلاً مهم نیست. حب اهل بیت هم این جوری معنا میکند که حب اهل بیت که محرک عمل صالح است آن را به مانع عمل صالح تبدیل کند. توجیه برای بیعملی. نه کمک به عمل و عملگرایی اسلامی. که آقا تو برو عمل کن، اگر یک جایی هم کم آوردی خب اهل بیت هست، تو را نجات میدهند، ما شفاعت میکنیم. راه بیفت.
میدانید این شفاعت و توسل و زیارت و عبادات و نوافل و اینها حکمش این است. اصل مسئله سلوک است که از کوه باید بروی بالا. تکامل معنوی، توحیدی. اصل دین توحید و عدالت است. حالا شما که در این مسیر دارید میروید بالا، یک جایی خسته میشوی، کم میآوری، پایت میلغزد، دو متر میافتی پایین، یک جای تو زخمی میشود. اینها شفاعت و توسل و زیارت و اینها یعنی کمک به این حرکت. که مأیوس نشوی حالا اگر یک جا دیر شد، نفس کم آوردی، پای تو زخم شد ما هستیم باذن خدا تو را کمک میکنیم. اینها درست است. این میشود شفاعت، زیارت، توسل، نوافل اسلامی، به معنی درستش. یعنی در راستای توحید است. کمک به عدالت و توحید و عدل است.
اما همینها یک جوری دیگری مطرح میشود در بعضی از حوزههای ما و منبرهای ما، هیئتهای ما. که آقا چه کسی گفته اصلاً از کوه بروی بالا؟ اصلاً از کوه نمیخواهد بروی بالا. همین پایین کوه بشین توسل، شفاعت، زیارت، مشکل تو حل است. اصلاً لازم نیست زحمت بکشی از کوه بروی بالا. یعنی همه این ارزشها به ضد ارزش تبدیل میشود، به مانع ارزش، ضد حرکت، ضد تکامل، ضد عبادت، ضد جهاد، ضد امر به معروف و نهی از منکر. میآید برای نفی آنها. ترک آنها را توجیه میکند. این میشود تشیع قلابی. این توسل و زیارت و عزاداری بله شرک است. اینها مانع توحید است. چون میگوید اینها به جای کل شریعت، به جای کل احکام شرع، به جای کل وظایف اخلاقی و فقهی و اصلاً به جای توحید و عدالت. این به جای همهاش. این انحراف است.
ایشان میگوید - عین عبارت را من دارم میخوانم باز بعداً نگویند فلانی آن حرفها را زده است – میگوید روی هم رفته به مسئله امر به معروف و اصلاح جامعه، هم از طرف فقها ظلم شده است که بحث درست و کافی نکردهاند. این که شامل همه ارزشهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی، همه اینها میشود و شیوه آن چیست؟ و از طرف مراجع اخیر ظلم شده است که آن را از رسالهها اسقاط کردهاند و از طرف مردم شیعه ظلم شده است که عملاً آن را ترک کردهاند، متروک گذاشتهاند. گفتند ما برای اصلاح جامعه و خودمان وظیفه نداریم. حب اهل بیت هست! میرویم زیارت امام رضا تمام گناهان یک ساله پاک میشود و برای یک سال آینده هم مجوز میگیریم. برای حرام خواری، نگاه حرام، فعل حرام، لقمه حرام مجوز داریم!
میگوید مخصوصاً در فقه شیعه از آن جهت که سرّ مسئله به مسئله امامت مربوط بوده است کلاً مهمل گذاشتهایم. ما به شیعه به تشیع ظلم کردیم.
یک تعبیر دیگر این است که طلبه تراز مکتب انقلابی، حوزه انقلابی، باید اینقدر وارسته باشد که شجاع باشد، بتواند در برابر ظلم و گناه، چه از مردم، چه از حکومتها بایستد و نترسد. حضرت امیر(ع) فرمودند: چه کسی میتواند جلوی مشکلات و مفاسد بایستد؟ 1) «من لم یصانع» کسی که اهل مصانعه نباشد. مصانعه یعنی ساخت و پاخت. معاملهگری، توجیه. توجیه شرعی، توجیه عرفی، توجیه اخلاقی، توجیه علمی، توجیه روشنفکری، توجیه بازاری. «من لم یصانع» 2) و «لا یضارع» یعنی شبیه دیگران بودن. یعنی کسی که میگوید آقا ما هم یکی مثل بقیه دیگر. ما هم یکی از مردم. به ما چه؟ این میشود «من یضارع». کسی که شبیهسازی میکند، توجیه میکند. «لا یضارع» یعنی کسی که مثل بقیه جامعه و مردم و اکثریت که کاری به این چیزها ندارند یا میترسند یا فاسد هستند، کاری به این چیزها ندارند، مثل آنها نباشد. مشخصات آنها را نداشته باشد. باید با بقیه متفاوت باشد. کسی که میخواهد جامعه را اصلاح کند باید با آن جامعه متفاوت باشد. باید از آنها بالاتر باشد، صالحتر، ضابطتر، عالمتر، شجاعتر. او میتواند حرف بزند. وگرنه حرفهای درست را همه بلد هستند. چرا جرأت نمیکنند بگویند؟ یا یک جوری میگویند که کسی نمیشنود. برای این که اهل مصانعه و مضارعه هستند.
شهید مدرس در مجلس از هیچ کس باک نداشت. انگلستان، روسها، رضاخان. این رضاخان تا میآمد همه از اسم و قیافهاش میترسیدند. این یک آدم وحشی، جلاد، بیسواد. همه از او میترسیدند. فقط مدرس بود که از او نمیترسید. وقتی او آمد، دید که مدرس جلویش میایستد و علیه او صحبت میکند یک بار عصبانی شد چون تا آمد همه چاکر و نوکرم, لباس شخصی و آخوند، همه چاکر و نوکر بودند. میترسیدند این یک گوشه سکوت میکرد، میرفت یک گوشه که رودررو نشود. مدرس راه را برای او باز هم نمیکرد. بعد آمد اینقدر عصبانی شد، برگشت گفت که سید تو از جان من چه میخواهی؟ گفت هیچی من فقط میخواهم که تو نباشی. بعد این سید و آخوند, در مجلس صریح ترین حرفها علیه روسها، انگلیسیها، رضاخان و همه میزد، باکی نداشت. بعد یک کسی از همین نمایندههای دیگر یا بستگانشان میآمدند و میگفتند آقا بهبه، احسنت! خیلی حرفهای خوب میزنی. منتهی نمیدانیم چگونه است که ما هم این حرفها را بلد هستیم ولی نمیتوانیم بزنیم، شما چگونه این حرفها را میزنی؟ مدرس گفته بود من دزد نیستم. غذای من نان و ماست است. لباس من کرباس وطنی است. نه چیزی از کسی میخواهم و نه برای از دست دادن چیزی میترسم. من چیزی ندارم و چیزی نمیخواهم، هیچ چیزی نمیخواهم. وقتی چیزی نخواهی، نمیترسی. وقتی میخواهی، میترسی. چون یا میترسی از دست بدهی و از تو بگیرند یا میترسی به دست نیاوری. مدرس گفت من چیزی در دنیا نمیخواهم. جز عمل به تکلیف خود. نان و ماست میخورم و لباس کرباس وطنی خود را هم میپوشم. من چیزی ندارم که از دست بدهم. من چیزی دارم اما نمیخواهم جان من بیایید از من آنها را بگیرید! عوامل رضاخان از سه طرف او را با گلوله زدند و ترورش کردند. تا تیراندازی کردند. او تا دید تیراندازی میکنند، نشست. با عصای خود عبای خود را بالا داد تا آنها فکر کنند ایستاده است. بیشتر تیرها آن بالا خورد و عبا سوراخ شد ولی خود مدرس هم چند تا تیر خورد. بعد زنده ماند، به بیمارستان رفت و رضاخان افرادی را برای عیادت او فرستاد و گفت که یعنی ما نبودیم. فردی از طرف رضاخان و از مسئولین رفت عیادت ایشان و گفت آقا چه شده و انشالله خدا بد نیاورد و... مدرس هم زرنگ بود. گفت نه، الحمدلله بخیر گذشت. برو به رضاخان بگو به کوری چشم تو، مدرس زنده است.
در مجلس رای داده بود، آراء او را نخوانده بود، او رای به نفع هیچ کس نداده بود. برگشت گفت خودم که به خودم رأی دادم رای من کجا رفت؟ نمیترسید. یک نفر جلوی همه میایستاد. برای این که «وَ لَا یُصَانِعُ وَ لَا یُضَارِعُ» و به تعبیر حضرت امیرالمومنین «وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ» بود. به هیچ چیز طمع نداشت. نقشه برای خود نداشت که من چه کار کنم، کجا مرید پیدا کنم، پول پیدا کنم، رئیس بشوم، مشهور بشوم! ثروت، قدرت، شهوت، شهرت، هیچ چیز نمیخواهم، نمیپرستم. تو نمیترسی ولی همه از تو میترسند.
روایت فرمود هر کسی از خدا بترسد، خدا کاری میکند که همه از او بترسند. منظور از ترس یعنی صاحبان قدرت و ثروت، نه مردم معمولی. هر کسی برای خدا کار کند، خدا یک کاری میکند همه برای او کار کنند. هر کسی فقط به خدا عشق بورزد، خدا کاری میکند همه عاشق او بشوند. خب یک نمونه آن جلوی چشم ما، امام(ره) بود، اتفاق افتاد. این آقا نه برای ریاست دست و پا زد، نه برای مرجعیت، نه برای مرید، نه برای پول، برای هیچ چیز دست و پا نزد. فقط برای خدا دست و پا زد. خدا همه چیز را به او داد. مرجعیت داد، قدرت داد، شهرت داد، ریاست و ثروت داد، دیگر هیچ آخوندی اینقدر عزت دنیوی پیدا نکرده است. و تا آخر هم دل نبست. شنیدم در جلسهای با آقای اراکی(رحمتالله علیه) و آقای بهاءالدینی(رحمتالله علیه) همان اوایل آمده بودند دیدن امام، بعد گفته بود میبینی، چگونه مردم عاشق تو هستند؟ میگویند روح منی خمینی، هر چه میگویی به حرف تو عمل میکنند. مثل این که ولایت تکوینی که میگویند همین است. خداوند قلب ملت را در دست تو گذاشته است. میگویی بیایید میآیند، میگویی بروید میروند. میگویی بچههای خود را بفرستید جبهه میفرستند. اختیار همه در دست تو است. امام گفته بود اختیار همه در دست من است، اختیار خودم دست خودم نیست. اختیار من در دست او است. یک قدم برنمیدارم. تا مطمئن بشوم که او میخواهد. خدا قبول دارد. این است رابطه. یک کاری کرد که یک پیرمرد استخوانی یکلاقبا، این چه قدرتی است؟ از کجا آمد این قدرت؟ مرکز تمام دنیا اینجا شد، همان جماران شد. امام از درون حسینیه خرابه به همه جای عالم تصرف میکرد. اصلاً مسیر دنیا عوض شد. این اسلامگراییهایی که الان میبینید، همه اینها آثار مستقیم و مستقیم نهضت امام است. وگرنه تا چهل سال پیش، مذهبی بودن و آخوند بودن افتخاری نداشت بلکه متلک بود و فحش میدادند.
امام میگفت در زمان رضاخان در اتوبوس، مثلاً اگر در مسیر اتوبوس پنچر میشد یا چپ میکرد، اینها یک آخوندی در ماشین بود میگفتند این شوم است. اصلاً بعضی رانندهها میگفتند ما دو تا تیپ را سوار نمیکنیم. یکی فاحشه، یکی آخوند. تمام اینها را امام در سخنرانی خود گفت. میگفتند اینها بدیوم هستند. این جوری بود. حالا یک جوری شده که همه ابوبکر بغدادی و بن لادن و چپ و راست و شیعه و سنی و مسیحی و کلیسا و فلان، همه مذهبی شدند. غرب، شرق، همه یک مرتبه. این عزت چگونه آمد؟ برای این که امام دنبال عزت دنیا نبود، دنبال وظیفه خود بود.
اگر میخواهید در حد خودتان خمینیوار کاری بکنید، باید خمینیوار زندگی کنید و به دنیا خمینیوار نگاه کنید. همان اوایل آمدند و گفته بودند آقا رساله میخواهیم چاپ کنیم و فلان و وجوهات بدهید. امام گفت وجوهات را من نمیدهم. برای این کار من نمیدهم. گفت آقا مقلد داریم. گفتند مقلد اگر هستند، احساس تکلیف میکنند و خودشان بروند چاپ کنند. من تلاش نمیکنم که مقلدین زیادی پیدا کنم. اصلاً مقلد نمیخواهم. من به وظیفه خود عمل میکنم و آنها هم به وظیفه خودشان عمل کنند. بعد میگفت کتاب چاپ کرده بودند، بالای آن نوشته بودند مرجع اعلای فی عالمین و در سماوات و ارض و همه جا تک است، هیچ مرجعی به پای او نمیرسد، امام ناراحت شد، گفته بود همه اینها را باید محو کنید. جلدهای آن را باید محو کنید. برای محو آن از وجوهات بودجه میدهم. چون این الان وظیفه شرعی من شده است. ولی آن وظیفه شرعی من نیست که من باید چاپ کنم و پول بدهم تا چاپ کنند، شما احساس تکلیف میکنید و خودتان بروید انجام بدهید. میگفتند یکی از معدود بیتهایی آن بود که وقتی کسی در آنجا میرفت، رساله به او نمیدادند. رساله آقا را به او نمیدادند، بیت امام بود.
در زمانی که بعضی از این آخوندهای مرتجع که با صدام و شاه و اینها همه همکاری میکنند ولی با امام و انقلاب و نهضت دشمن بودند، که امام گفت خون دلی که پدر پیر شما از دست این متحجرین در قم و نجف و اینها خورد و چنین خون دلی از دست شاه، این فشارها بر ما نیامد. چون شاه جرأت نمیکرد به ما این حرف را بزند. اینها میگفتند، اینها در حوزه به امام اوایل میگفتند بیسواد، میگفتند لامذهب، وهابی، بیدین، انگلیسی، سیاسی، برای چه؟ برای این که به وظیفه خودشان عمل نکنند. باید ما بد بشویم تا آنها خوب بشوند!
نمیدانم آقای سید حمید روحانی میگفت یا آقای فردوسیپور که مرحوم شد که اینها با امام در نجف بودند. میگفت یک مجلسی بود، یکی از این آقایان فوت کرده بود. مسجد تعزیه بود. امام آمد که به تعزیه برود، ما پشت سر ایشان آمدیم، به مسجد رفتیم، امام آمد وقتی وارد مسجد شد. یک نفر از این طلبهها به احترام امام بلند نشد. حتی جا ندادند که امام بنشیند. عالم بزرگ مجتهد در خارج دارد میگوید، آقا بلند شو از جای خود تا در آنجا بنشیند. هیچ کس بلند نشد. رفت وسط مردم نزدیک منبر، در آنجا روی زمین نشست و یک فاتحه خواند و بیرون آمد. گفت اینقدر اینها بیرحم بودند. خیلیها این جوری بودند. حالا دارند در نسل جوان هم مثل خودشان تربیت میکنند. آخوند راحتطلب، عافیتطلب، خوشخوراک، خوشخواب، ترسو، قابل تطمیع، به راحتی دیگران را تکفیرکننده. هر جا تکلیف است، بزن به چاک! هر جا سفره اهل بیت پهن است بدو بیا! دارند آنها را تربیت میکنند.
فقه، محدوده دیگری دارد، اصول آن جور دیگری میشود. قوانین آن فرق نمیکند. برونداد آن، نتیجه نهایی آن یک جوری اصول را میخوانی که آخر آن فقط برای اسقاط تکلیف است. اثبات تکلیف نمیکند، همه آن اسقاط تکلیف میکند. آخر آن تو مسئول نیستی. «الطمع رِقِّ الْمُعَبَّدِ»، طمع رقیت و بردگی. طلبه تراز مکتب، مخصوصاً نباید باشد. در حوزه سالم و مسلم است. جایی که به حریم ارزشهای الهی، به توحیدی یا به حقوق کسی تجاوز میشود، باید مثل اسپند روی آتش باشد. مثل رهبرت امیرالمومنین باش که میگوید چگونه امشب آرام بخوابم در حالی که احتمال میدهم من در عراق هستم ولی در حجاز یا یمامه امشب یک خانوادهای باشد که گرسنه بخوابد. من چطور آرام بخوابم؟ «وَ لَا اُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ» شماها شیعه این هستید؟ آخوند مکتبی این است؟ که میگوید چگونه خود را راضی کنم به «اَن یُقَالَ لِی» هی به من بگویند امیرالمومنین امیرالمومنین، اما «وَ لَا اُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ»، در مشکلات زندگی، فقر، گرفتاری، بیماری، بیخانگی و اینها کنار آنها نباشم و یکی از آنها و مثل آنها نباشم؟ امیرالمومنین به لحاظ مادی از همه اینها بدتر زندگی میکرد. به نظرم در نهج البلاغه هست که حضرت امیر(ع) کیسه نانی دارند که کیسه زردی بود که ایشان سر آن را میبستند، بعد یک مسافر گدای چیزی نصف شب به مسجد آمد، دیده است یک آقا ایستاده است و نماز میخواند. کنار او نشست که نمازش تمام شد و بگوید یک غذا یا چیزی به من بدهید. دید این ول نمیکند، همان جا هی نماز پشت نماز میخواند. سجده و رکوع و اینها. با دست اشاره کرد که مثلاً من این کیسه را برداشتم تا یک چیزی بخورم. کیسه را برمیدارد و به بیرون میبرد که چیزی بخورد. حالا یا اتفاقی در راه به امام حسن و امام حسین(ع) میخورد یا به او میگویند، میگوید آقا کجا بروم تا به ما برسند، میگویند خانه اینها است. به آنجا میرود. وارد خانه میشوند و میگویند مهمانی مسافری، بیا مهمان ما باش. بعد این کیسه را میبینند و میشناسند، میگویند این کیسه را شما از کجا آوردی؟ گفت هیچی، در مسجد بودم و یک آقا در آنجا نشسته بود و عبادت میکرد. گفتند تو میدانی در کیسه چه چیزی است؟ گفت آری، در راه آن را باز کردم، دیدم یک نان خشکی هست که اصلاً نمیشود آن را جوید. محکم روی زانو چند بار زدم تا شکست. گفت این کیسه غذای همان آقا است. آن آقا خلیفه مسلمین است. آن پدر ما است. گفت این غذا چه بوده است که باز در آن را دو تا گره هم زده است. دو سه تا گره هم زده است. این چیه، ما فریب این گرهها را خوردیم؟ فکر کردیم یک چیزی توی آن است. گفت ایشان این را گره میزند که من و حسین نرویم این نان را چرب کنیم. یک روغنی هم به آن بمالیم تا ایشان نان چرب بخورد. این را میبندد که ما نرویم یک چیزی اضافه کنیم به این غذا. تو رفتی آن را برداشتی.
خب معلوم است که این آدم از تمام این عالم قویتر است. البته کسی علی نیست و مثل علی هم نیست. دو چیز را در خودمان باید طلبه و علما جمع کنیم. از یک جهت نسبت به درد و مشکل دیگران، مثل اسپند روی آتش باشیم و شب خوابمان نرود. ناآرام. اما نسبت به مسائل شخصی خودت که سهم من چه شد؟ احترام من چه شد؟ در آنجا فرمودند باید کرخت و بیغیرت باشی. رها کن، آزاد. آقا به من توهین شد. خب شد که شد. خیلی سخت است، اینها حرفهایش آسان است. الگوهای ما اینها هستند. ایشان میگوید که مصلح کسی است که اعصاب او کرخت باشد و نسبت به جنبههای فردی و شخصی حساس نباشد که آقا سهم من چه شد؟ غذای من چه شد؟ پول من چه شد؟ مقام من چه شد؟ احترام به من نگذاشتید؟ خب نگذاشته باشند. من وظیفهام را انجام دادم. میگوید ما سهم نداریم. ما هر چه هستیم برای خدا است. «اِنَّالِلهِ» اصلاً ما چیزی نیستیم و چیزی نداریم که بگوییم آقا سهم خود را دادیم و بقیه آن برای خودمان است. هیچ چیز برای ما نیست. ما خودمان هم مال خودمان نیستیم، ما هم برای خدا هستیم. سهم نیست. در مسئولیت و سهمنشناسی، بگو همه آن سهم من است. چنان که ما طلبههایی داشتیم، زمان جنگ میگفتند آقا خطرناکترین جای عملیات محور کجاست که بقیه بچهها میترسند و در میروند یا دنبال بهانه میگردند؟ کجای محور است که هیچ کس نمیرود؟ ما طلبه این جوری داشتیم، جوان پیش فرمانده محور رفت، گفت چه کاری هست که هیچ کس انجام نمیدهد؟ سختترین کار محور کجاست؟ فلان جا است. ذکر میگفت و راه میافتاد و به همان سمت میرفت. اینها را ما دیدیم. اینها شهدای مکتب علی بودند. هیچ کس هم آنها را نمیشناسد. در زمین مشهور نیستند، اینها در آسمانها مشهور هستند. «مَجْهُولُونَ فِی الْاَرْضِ مَعْرُوفُونَ فِی السَّمَاءِ» اینها این جوری بودند.
در مسائل اجتماعی، حقوق دیگران، محرومین، فقرا، ملتها، «لَوْ اَنَّ اِمرَأً مَاتَ عَلَى هَذَا اَسَفاً»، فرمود شنیدم نیروهای معاویه آمدند این دختر یهودی و این دختر مسلمان در حکومت من بودند. اینها آمدند و خلخال از پای اینها کشیدند، بردند، به اینها توهین کردند و از آنها دزدی کردند. و هیچ کس از ما نبود که به اینها کمک کنیم و اینها خدا را صدا زدند. و کسی کمک آنها نکرد. بعد علی خلیفه مسلمین میگوید اگر من به خاطر همین نالهای که آن دختر یهودی در حکومت من کرد و من نبودم که از حق او دفاع کنم و کمک او کنم. من اگر از تأسف بمیرم، معذور هستم. این مرگ حق من است. این علی و تشیع است. شیعه قلابی که اینها را نمیبیند با اینها کاری ندارد چون برای او مسئولیت درست میشود. «لَوْ اَنَّ اِمرَأً مَاتَ عَلَى هَذَا اَسَفاً»، اگر یک انسانی از شدت تأسف بمیرد که حتی یک دختر غیر مسلمانی کمک از ما خواسته است و ما نبودیم که از او دفاع کنیم. این حق است. یعنی مرگ بر ما. این میشود آخوند و حوزه انقلابی الهی. یک آخوند حوزهای هست، تا میآید عمامه سر خود را برمیدارند، ناموس خود را کشف حجاب میکنند و میگوید عصر غیبت است و وظیفهای نداریم. صدام بالای سر او است میگوید زیر سایه صدام برویم زیارت آقا عبدالله، زیارت امیرالمومنین، زیارت حضرت عباس! بعد آمریکاییها و انگلیسیها میآیند، برویم زیر سایه آمریکا و انگلیسیها زیارت اینها. قدس را هم حاضر هستیم اگر راه ما را بدهند، زیر سایه صهیونیستها برویم در قدس یک زیارتی بکنیم، ثواب آن یک کم بیشتر میشود احتیاطاً. اینها این جوری هستند. حضرت امیر، آن مرد بزرگ خدا، خود را آماده کرده است. میفرماید که وقتی بصره در جنگ جمل از دست نیروهای ناکثین آزاد میشود و وقتی وارد میشوند، میفرمایند اینها یک عده از آنها کشته شدند، ممکن است خانواده او، زن او یا کس او بیاید به شما فحش بدهد یا به من فحش بدهد. کمترین عکسالعملی را نشان ندهید. بگذارید فحش بدهند. ما باید فحش بخوریم تا مکتب فحش نخورد. بعضیها میگویند مکتب فحش بخورد ولی ما فحش نخوریم! احترام ما حفظ بشود. مکتب احترام نداشت، مهم نیست. آن زن بصری فحش و نفرین میکند، به خود حضرت امیر مستقیم میآید، کنار اسب حضرت امیر، فحشهای بد به حضرت امیر میدهد و نفرین میکند که تو زدی و جوانان ما را کشتی در جنگ جمل. حضرت امیر(ع) حتی نگاه عصبانی هم به او نمیکنند و به نیروهای خود، میگویند هیچ کس به او اهانت نکند، متعرض او نشود. بگذارید هر چه میخواهد بگوید. بعد خود آن زن برمیگردد و میگوید که «قَاتَلَهُ اللهُ»، خدا او را بکشد. مرگ بر علی. «مَا أَفْقَهَ»، عجب آدم فهمیده و زرنگی است. میفهمد کی باید سکوت کند و کی باید جواب بدهد. میداند اگر الان برگردد و به من جواب بدهد، برای خودش بد است. حرمت خود را حفظ میکند.
به عبارت دیگر، اگر میخواهیم جامعه را اصلاح کنیم، گفتند نازک و نارنجی و قهرو نباشید ولی خیلی سخت است. چون من خود زود قهر میکنم. یک توهینی به من بشود، یا باید انتقام بگیرم یا اگر نشد، ول میکنم میروم. آخوند شیعه باید مثل اهل بیت باشد. امام میگفت مفهوم مزه فقر را تا نچشیده باشی نمیتوانی به فقرا کمک کنی. آن طرف میگوید آقا گرسنه هستم، خانه ندارم، بچهام مریض است، نمیتوانم به بیمارستان بروم. آن وقت تو میگویی خیلی خب حالا دو ماه صبر. میدانی چرا؟ چون تو خودت اینها را تجربه نکردهای. فکر میکنی دو ماه صبر کردن راحت است. چون تو آن دو ماه که برای تو دو ماه است برای این ۲۰ سال است. چون خودت نکشیدهای، میگویی آقا صبر کنید درست میشود. بله، او باید صبر کند اما تو که نباید به او فقط اینها را بگویی که. تو باید اهل مواسات باشی، مثل خود او کنار خود او. این تعبیری است که «وَ لَا اُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ». من هم یکی از شما هستم. یا بنشینیم که بقیه کار کنند، ما محترم هستیم و ما نباید کار کنیم. خب پیغمبر و اهل بیت این جوری نبودند. بیشتر از بقیه کار میکردند، مثل بقیه، کنار بقیه. آقا شما محترم هستید، بنشینید و شما کار نکنید. آقا جای خوب مجلس را شما بنشینید. برای چه؟ حالا آنها وظیفه دارند، باید بگویند. من و تو، شمایی که طلبه هستی، نباید اجازه بدهی با تو این کار را بکنند. وظیفه او این است که بعداً که عالم شدی بیاید دست تو را ببوسد. ولی تو وظیفه نداری که به دنبال کسانی بدوی که دست تو را ببوسند، دستت را دراز کنی، بگو آقا بیایند و ببوسند. ولی تو همچین وظیفهای نداری. وظیفه او این است که این کار را بکند. ولی وظیفه تو این نیست. ووظیفه او این است که بیاید به سراغ تو و از تو سؤال کنند. ولی تو نباید منتظر بنشینی تا او بیاید. «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ». این تعبیر حضرت امیر راجع به رسول الله است. پیغمبر طبیبی نبود که بنشیند و مریضها بیایند سراغ او، اگر آمدند، آمدند و اگر نیامدند، نیامدند. راه میافتاد و سراغ مردم میرفت، کتک میخورد و فحش میشنید، به مردم خدمت میکرد و آنها را اصلاح کند. این هم یک بحث است.
درد آن جامعه را درست بشناسیم. اعضای فاسد و منشأ فساد را در جامعه درست تشخیص بدهی و اشتباه تشخیص ندهی. اصول غلط بر یک جامعه را درست بشناسیم. تا بدانی چگونه باید اینها بشود، اینها را حفظ کرد و اصلاح کرد. مخالفین را بشناسی و دشمن خود را بشناسی. فرمود «وَاعلَمُوا اَنَّکُم لَن تَعرِفُوا الرُّشدَ حَتّی تَعرِفُوا الَّذِی تَرَکَهُ». گاهی شما رشد را فقط به صورت کتابخانهای نمیتوانی بگویی من راه رشد، راه حق را فهمیدم. بخشی از آن را میفهمی اما بخشی از آن کتابخانهای نیست، میدانی است. باید در جامعه ببینی چه کسانی این مسیر رشد را ترک کردهاند و چگونه دارند عمل میکنند؟ تا آنها را نبینی، حتی مسیر رشد و حق را هم درست و کامل نمیشناسی. باید در صحنه بروی.
توجیههای شرعی برای فرار از مسئولیتهای سخت. تحریف. مثلاً امام میگفت که ما یک چیزی هست به نام خلاف مروت در مورد امام جماعت و عالم روحانی و اینها، حرف درستی هم است. اما تفسیر آن چگونه تفسیر به رای میشد. یادم هست اوایلی که در مشهد درس میخواندیم. یک آقایی بود، آدم بسیار محترم و شریفی هم بود ولی ایشان که میخواست مثال بزند برای خلاف مروت، میگفت مثلاً در کوچه و خیابان دارید میروید و اینها، مرتبه مثلاً حالا یک کسی یک چیزی کاری دارد و فلان و اینها، این در شأن روحانیت نیست که برود کمک کند. بعضیها هستند، آنها باید بروند. این در شأن شما نیست. در یک مجلسی میروید و شأن روحانیت را حفظ کنید. بالای مجلس بروید بنشینید! یک جایی ننشینید که خلاف مروت باشد! اصلاً نمیدانم چرا مروت را این جوری معنا میکرد. ما البته آن موقع همه آن را از ایشان پذیرفتیم. بعداً دیدیم اصلاً در روایات خلاف این است. مثلاً میگفت روحانی در خیابان مثلاً سوار موتور نشود یا چیزی نخورد و اینها. حالا اگر واقعاً در یک جامعهای عرف این است که اگر این کار را بکنیم، مسخره میکنند. این تحریم است. ولی اگر نیست، چرا به زور این را درست میکنی؟ چنان که امام میگفت که در زمان ما میگویند در حوزه که لباس جندی یعنی لباس رزم، پوشیدن آن خلاف مروت است. چطور پیغمبر و امیرالمومنین که همیشه لباس جندی تن آنها بود، چطور خلاف مروت آنها نیست و خلاف مروت من و شما است؟ لباس رزم پوشیدن برای آخوند خلاف مروت است. نخیر آقا جان، عین مروت است. اینها یک نگاههای خاصی است. البته ممکن است بگویی یک کار خاص در شرایط خاص معنی خاصی دارد. حساب آن جدا است.
اما ما یک تکلیفی را انجام نمیدهیم. حوزه غیر انقلابی است. برای این که مسئله امن از ضرر مطرح است. خوف ضرر نباید باشد. سؤال؟ آیا دفع ضرر خودت ملاک است یا دفع ضرر جامعه؟ خوف خطر و خوف ضرر برای خودت یا برای جامعه و دیگران است؟ بالفعل یا بالقوه؟ اصلاً برای تو یا برای دین؟ تقیه برای حفظ دین است، نه برای حفظ من و تو ولو دین ضایع بشود. لذا امام در سال ۴۲ که قیام کرد، گفت ای حوزه نجف، ای حوزه مشهد، ای قم، ای کجا؟ رفت اسلام، از دست رفت اسلام، به داد اسلام برسید. و گفت تقیه حرام است. امروز تقیه حرام است «وَ لَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ» دیگر رسیدیم به اصل عزت اسلام و مسلمین و اصل دین. تا کجا میخواهی تقیه کنی؟ تقیه برای حفظ اینها بود. حالا که خود اینها هدف قرار گرفته، دیگر تقیه میکنی برای حفظ خودت؟ امام میگفت الان دیگر تقیه علیه شاه و آمریکا و انگلیس و اسرائیل و اینها، تقیه حرام است «وَ لَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ». این تیپها میگفتند تقیه واجب است «وَ لَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ». یعنی هر بلایی سر اسلام آمد بیاید. سر من نیاید. اصلاً تقیه، من سؤال میکنم برای مجاهدین است یا برای قاعدین؟ چه کسی به تقیه احتیاج دارد؟ مجاهد احتیاج دارد. قاعد که احتیاجی ندارد. چه چیزی را داری تقیه میکنی؟ تو یا در حمام بودهای یا در خلوت خانهات بودی و یا در بازار بودهای. چه چیزی را داری مخفی میکنی؟ از چه چیزی میترسی؟ کسی اصلاً با تو کاری ندارد. طرف در بازار است میگویدکجا بودی؟ میگوید تقیه کردم! اصلاً چه چیزی را داری مخفی میکنی؟ یا در سر مغازه داشتی دید میزدی یا در چلوکبابی بودی. چه چیزی را داری مخفی میکنی؟ تقیه کردیم! یا مهمانی بودی؟ قاعدین که تقیه، اصلاً تقیه یعنی مبارزه پیچیده و مخفی. مبارزهای که ضربه بزنی و از دست دشمن ضربه نخوری. نه این که مبارزه را ترک کنی و بروی دنبال کارت. تقیه در حوزهها و این تیپها که میشد تقیه انگلیسی، اسلام آمریکایی است. که آقا گفتند تقیه، «اَلتَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِیَ». بله. آن تقیه امام موسی بن جعفر که میگوید تقیه دین من و دین آبای من است، خودش تقیه خود را کرده است. در عین حال ۱۶ سال در زندان بوده است و در زندان هم شهید شده است. ترک مبارزه نکرده است که. تقیه مبارزه پیچیده است. که ضربه بزنی بیشتر و کمتر ضربه بخوری. ولی در این نوع نگاه حوزه منحرف و تیپ جریان منحرف و تشیع انحرافی، این تقیه خودش هدف است. من باید بمانم. همینها زمان امام حسین گفتند تقیه. آقا جان، امام حسین دارد میرود شهید بشود، تو تقیه میکنی؟ تقیه برای حفظ حسین است. تقیه برای حفظ قرآن است، نه برای حفظ تو. بعد فرق است که آن کسی که ضرر به او متوجه است، فرد است یا جامعه؟ تفاوت است که آن امری که داری انجام میدهی، مسئله مهمی است که اصل دین و اصل امت اسلامی است که سرنوشت آن به آن گره خورده است یا یک مسئله کوچک جزئی شرعی است؟ در اینجا گفتند تقیه بکن ولی در آنجا که نگفتند تقیه بکن. مثلاً داری میروی، شب است و چهارتا آدم مست و دیوانه چاقو کشیدهاند و با قمه و چاقو سر راه تو را گرفتهاند یا با خودشان دارند مثلاً فحشهای ناموسی میدهند. شما میگویی خب دیگر امر به معروف و نهی از منکر واجب شرعی است و حالا میخواهی بروی در میان چهار تا آدم چاقوکش مست وسط بیابان میخواهی بروی اینها را اصلاح اخلاقی کنی؟ اینجا میگویند احتمال تأثیر و خوف ضرر دارد. بله. شرع و عقل هم این را میگوید. بنده بروم و به او بگویم آقا فحش نده، تف نکن آقا، کار بی تربیتی است، روی زمین یک وقت تف نکنی. او هم دشنهاش را در شکم جنابعالی فرو کند، البته اگر این کار را بشود شهید هستی اما شهید سادهای. و الا خداوند که او را از پاداشش محروم نمیکند منتهی چیزی نیست، به تو میخندند همان جور که دارند به تو پاداش میدهند. فرشتهها هم یک خنده هم به تو میکنند! که عجب آدم بهشتی ملنگ و خوبی. برو به آن قسمتهای خاص بهشت. برو به آن قسمتهای دیگر بهشت و مانند اینها. ولی اینجا گفتند تقیه. بله. یک کسی آمده است و از شما یک چیزی میپرسد. خب شما بلد هستی که باید با سیستم و با حکومت دروغ بگویی و نباید بگویی و باید فریب او را بدهی. تقیه یعنی فریب دستگاه ستم. تاکتیک مبارزه. نه ترک مبارزه. ولی یک وقت هست طرف آمده است و دارد به پیغمبر در ملاء عام در جامعه اسلامی اهانت میکند و به قرآن اهانت میکند. آمده است حجاب را ممنوع کرده است. دیگه اینجا برای چه تقیه میکنی؟ اینجا باید بلند شوی فریاد بزنی. آمده است کربلا و نجف را اشغال کرده است، مکه و مدینه را گرفته است، قدس را گرفته است، چه میگویی تو دیگه؟ عزتی برای اسلام و مسلمین نمانده است. ایشان میگوید- در آن دوران- الان مسلمین ذلیلترین مردم جهان هستند. با این که قرآن میگوید: «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ». یا خداوند دارد دروغ میگوید یا شما دروغ میگویید و مؤمن نیستید. چون خدا گفت مؤمن ذلیل نیست و شما ذلیل بودید. یا خدا دارد دروغ میگوید یا شما دروغ میگویید. مفسده مسئله تقیه از اینجا شروع میشود که تقیه کجا جایز است و کجا جایز نیست؟ یا قضیه لا ضرر و اصل لا ضرر. اینها را باید درست فهمید. حساب اینها را باید از هم جدا کرد. راجع به چه مسئلهای تقیه میشود کرد و راجع به چه مسئلهای تقیه نمیشود کرد؟ امام حسین در شرایطی است که دیگر تقیه نمیشد کرد. باید کشته بشود. الان جان حسین هم ارزش ندارد در برابر این اصل بزرگی که دارد فدا میشود، اصل توحید و عدالت. دارد فدا میشود. حسین میگوید دیگر جان من هم ارزش ندارد. اما یک جایی هست که نه، همه چیز را نباید گفت.
عقلانیت در تربیت جامعه و مبارزه اجتماعی، امر به معروف، هدایت جامعه مثل رانندهای که پشت ماشین مینشیند. فرمان میخواهد، گاز دارد، ترمز دارد و دنده عقب هم دارد. یک جا سرشیب است. شما حرکتی ندارید خود ماشین دارد میرود. شما باید با فرمان آن را کنترل کنید. یک جا ماشین آهسته میرود، شما باید گاز بدهید. هل بدهی جامعه را به حرکت وادار کنی و سرعت بدهی. یک جا دارد تند میرود، بیش از اندازه است، درست نیست، خطرناک است، باید ترمز آن را بگیری، بیشتر ترمز بگیری. یک جا هم اشتباه آمدی، یک مسیر یا ترافیک گره کور است، حتی مجبوری موقتاً یک چند متر دنده عقب بیایی. نه این که دیگر کلاً بروی دنده عقب تا آخر و برگردی. نه. مثلاً چند متر میآید دنده عقب و میپیچم از آن طرف میروم جلو. این نرمش قهرمانانه که میگویند، این است. بعضیها به آن گفتهاند چرخش سازشکارانه. نرمش قهرمانانه یعنی اگر رسیدی به بنبست، حالا دو متر دنده عقب میگیری، دوباره میروی، کل مسیر را میروی جلو و باید بروی. یک وقت طرف به جای نرمش قهرمانانه، چرخش ذلیلانه و سازشکارانه میکند. سر و ته میکند میخواهد کل مسیر را برگردد. گفتند آقا نرمش، دیگر برگردیم نرویم. نرمش یعنی یک تاکتیک. چندتا موقعیت عوض کن. ۲۰ متر بیا این طرف، دوباره برو جلو. نه این که کلاً سر و ته کن برگرد برو. بر جام دو- سه – چهار- پنج، اینها مدام میخواهند سر و ته کنند کلاً برگردند. تو میخواهی بروی خودت برو ولی نمیگذاریم را با خودت ببری. انقلاب را ببری، جامعه را ببری، حکومت را ببری. خودت برو. بالاخره میرو. این تیپها را میگویم، شخص را نمیگویم.
ما از اول انقلاب یک همچین آدمهایی داریم و در حکومت جمهوری اسلامی، دهه شصت همینها درست خلاف این حرفها را میگفتند. حالا دارند همان حرفهایی را میزنند که آن موقع بنی صدر و بازرگان و جبهه ملی و منافقین میگفتند اینها خودشان آن موقع با اینها درگیر بودند، حالا دارند خودشان آن حرفها را میزنند. سقوط یعنی این. انحطاط، استحاله یعنی این. یک جایی که جامعه از یک پیچی باید عبور کند. هر نهضتی، هر تحولی، هر انقلابی، هر حرکتی پیچ دارد. هر مشکل به منزله یک پیچ است جلوی جامعه. قضیه مشروطیت یپش میآید. حل مسئله مشروطیت مدنی و حقوق اجتماعی و اینها یک پیچ است. نهضت حقوق زن پیش میآید. یک پیچ است و باید درست عبور کنی، نباید برگردی و نباید تند بروی. نهضت چپ و سوسیالیسم و مارکسیسم میآید، یک پیچ است. لیبرالیسم همینطور و مسائل مختلف.
میگوید اما – این جمله را دقت کنید - میگوید ولی روحانیون ما فقط میخواهند نقش ترمز را داشته باشند. میگوید اغلب ما فقط ترمز هستیم. نه گاز و نه فرمان. که آقا سر این پیچ، درست بپیچ. یا یک جاهایی هم هست جامعه کُند میرود، شما بگو آقا سریعتر. مدام نگو بایستید، بایستید، بایستید. این حرام است، نگو، نکن، نپوش و... مدام نه نه نه و تکفیر. - بگذارید این را تعبیر بخوانم تا بعداً نگویند حرف فلانی است - میگوید روحانیون ما فقط میخواهند نقش ترمز را داشته باشند و به قول یکی از طلاب، بلکه میخواهند فقط نقش دنده عقب را داشته باشند. در هر تحول اجتماعی میگویند آقا برگردیم همان چیزی که قبلاً بود. خب نمیشود آقا. یک تحولاتی در جامعه اتفاق افتاده است. دیگر این جامعه برنمیگردد به جامعه ۳۰، ۴۰ سال پیش که یا ۱۰۰ سال پیش. تو میخواهی آن را به همان وقت برگردانی. دیگر الان رسانه آمد، موبایل آمد، اینترنت آمد. تو نمیتوانی بگویی نه، انشالله به زودی همه اینها را جمع میکنند. نمیشود آقا، بفهم شرایط چیست. درست بپیچ، سرعت را کنترل کن، مدیریت کن، بر موج سوار شو، زیر موج غرق نشو. سوار موج شو. به سمت ارزشهای الهی مدیریت کن.
میگوید فلسفه و سایر علوم که آمد در حوزه یک پیچ بود. بعضیها دنده عقب میرفتند، بعضیها فقط ترمز. نهضتهای فرهنگی اجتماعی یک پیچ بود. هدایت یک تحول و یک حرکت یعنی فرمان در دست تو است. حتی یک تحولاتی هست که دست تو نبوده ولی این تحول اتفاق افتاده است. به جای این که مدام بگویی ترمز و دنده عقب که نمیشود و اصلاً مصلحت هم شاید نیست. بنشین پشت فرمان، مدیریت کن، جهت صحیح به آن بده. چه وقت میتوانی این کار را بکن؟ وقتی قوی بشوی. سواد حوزوی، سواد اجتماعی، سواد رسانهای تو زیاد باشد.
ببینید یک خطر این است که سواد متوسط و ضریب هوشی و اطلاعات عمومی متوسط طلاب ما از متوسط جوانان جامعه پایینتر باشد. این خطرناک است. الان بعضی جاها این جوری هست. یعنی بچههای دبیرستانی و دانشگاهی اطلاعات عمومی و ضریب هوشی آنها بیشتر شده است. تو چطور میخواهی روی او اثر بگذاری؟ اصلاً به حرف تو گوش نمیکند. تو باید آن چیزهایی که او میداند را بدانی به علاوه چیزهایی که او نمیداند. تا بتوانی مدیریت کنی. نمیتوانی تو از او کمتر بدانی و او را هدایت هم بکنی. اصلاً به حرف تو گوش نمیکند، مسخرهات میکند. در هدایت قاطعیت لازم است اما رفق و مدارا هم لازم است. برخوردها و موضعگیریهای چکشی شکست میخورد. انبیاء این کار را نمیکردند. همان طور که با فرد در جریان تحولات روحی باید به نرمی رفتار کرد و انقلابات روحی آن شخص و عصبانیت او را در نظر گرفت، یک جوری هدایتش نکنی که عصبانی بشود و برگردد و به تو بگوید اصلاً فضولی موقوف! اصلاً به تو چه مربوط است!
میگوید در رابطه با یک جامعه هم حواسمان باشد در انتقال ارزشها و مفاهیم به او ظرفیت و تحمل اجتماعی را در نظر بگیرید کاری که انبیاء میکردند، اهل بیت میکردند. رفق و مدارا یعنی همین.
پیغمبر فرمود: خدایی که فرائض را بر من واجب کرد، همان خدا رفق و مدارا را بر من واجب کرد. یک جاهایی تجاهل و یک جاهایی تساهل. همان جور که با تشر و خفه شو با فرد نمیشود کار کرد و هدایت کرد، با اعلامیههای شدید، حالا یک جریانی مثلاً نصف جامعه درگیر آن هستند. یعنی برخلاف ضروریات اسلام است. خب، اولاً به حرف تو گوش نمیکنند. بعد میگویند که خب پس ما همان ضرورت اسلام را کنار میگذاریم. تو خیال کردی وقتی بگویی آنها میگویند ای! ما نمیدانستیم ببخشید! الان کنار میگذاریم! نه آقا، ضروریات اسلام را کنار میگذارد. موجب عصیان جامعه میشود. به قول ابوالنواس موجب اقراء جامعه و اضراء به دین میشود.
هدایت یعنی سر پیچها درست فرمان را بپیچی. سرعت بیش از حد شد، نیشترمز و گاهی ترمز. سرعت نداری، باید گاز بدهی. این میشود مدیریت، هدایت، چه در زندگی فردی چه اجتماعی. و رفق و نرمی پیغمبر فرمودند: هر وقت جبرئیل آمد، پیامی از طرف بالا برای من آورد، مرا به رفق و مدارا هم فرمان داد. یعنی این فرمانی است که در هر بار بعثت، هر باری که وحی نازل شده، خداوند به رسول الله در کنار آن امر، دوباره یادآوری کرده، رفق و مدارا. این ارزش مهم است. اما یک مرتبه به زور نمیشود این کار را کرد. ظرفیت مخاطب را رعایت کن. هر وقت جبرئیل آمد، مرا به رفق و نرمی امر کرد. ایشان میگوید علمای ما خیال میکنند یا باید رفت برای جامعه سخنرانی کرد یا باید به زور جلوی تحولات اجتماعی را گرفت یا باید جامعه را پند داد یا در بند کرد! انبیاء و اهل بیت اهل پند و بند به آن شکل نبودند. پند و موعظه آنها موعظه حسنه بود. بسیاری از آنها هم با عمل. اهل پند و بند به این شکلی که ما هستیم، نبودند. مردم را یا پند بدهد، یک چیزهایی میگوییم که همه میدانند به خیالتان نمیدانند. خیلی چیزها را میفهمند که ما میفهمیم آنها هم میفهمند. البته موعظه یک بحث دیگری است، موعظه حسنه. حساب آن جدا است. و ایشان میگوید من دارم اعلام خطر دوستانه میکنم به حوزهها و به مقامات علاقهمند به دین. و این حدیث که فرمودند: «زَلَّةُ الْعَالِمِ کَکَسْرِ السَّفِینَةِ یَغْرَقُ وَ یُغْرِقُ» عالم با بقیه فرق میکند. عالم دین و روحانی وقتی یک اشتباه و خطا میکند، فقط خودش غرق نمیشود. بخشی از ملت را هم با خودش غرق میکند. حدیث نمیگوید «معصیت العالم ککسر السفینه». میگوید «زلة العالم». زلت یعنی لغزش. یعنی اصلاً معصیت هم نکردهای، گناه نکردهای. فقط اشتباهی کردهای، پایت لغزیده است. حتی لغزش عالم، نه معصیت او. پیغمبر میفرمایند مثل شکسته شدن کشتی است که کشتی که شکست، خودش که غرق میشود، فقط این نیست. تمام سرنشینان آن، مردم را غرق میکند. «حتی زلة العالم». گناه نیست، معصیت نکرده است. ولی روش، روش خطایی است که شامل لغزش غیر عمدی هم میشود. زلت هم عمدی و هم غیر عمدی است، تدبیر غلط.
و عدم سؤال از اجر و مزد. چرا خداوند این را راجع به انبیاء میگوید تکرار؟ « قل لا اسئلکم علیه اجرا» تمام پیغمبران این را گفتهاند. درست است شما هم وظیفه دارید، یک کسی که دارد درس میخواند و خدمت فرهنگی به جامعه میکند، باید او را تأمین کنید. گرفتار است، زن دارد، بچه دارد، اجاره خانه دارد، مریض میشود، مشکلات دارد. اغلب این افراد خیلیها شعور ندارند، از طلبه توقع دارند که باید بنشیند و روزی ۱۰ ساعت ۱۲ ساعت کار کند و باید مسائل جدید را بشناسید و حل کنید و باید فقیه باشد و اصولی باشد و کلام باشد و فلسفه و عرفان و تفسیر و حدیث و شبهات جدید. خب آقا اگر این کارها را از من میخواهید، یعنی بنده باید حداقل روزی ۱۰ ساعت حداقل کار کنم، ۱۲ ساعت باید کار کنم. خب خرجیام را چه کار کنم؟ من زندگی دارم. من هم زن و بچه دارم. او هم میرود مدرسه، دانشگاه آزاد میرود، پولش را باید بدهم، اجاره خانه دارد، مریض میشویم، باید اینها را مسافرتی ببرم، اینها را چه کار کنم؟ نه، اینها را شما از هیچ کس نباید بگیرید ما هم به تو کمک نمیکنیم ولی همه این کارها را هم باید بکنی! خب نمیشود آقا.
جامعه، مدیران، ثروتمندان، مسئولان، اینها وظیفه دارند طلبهای که اهل فکر است، اهل تلاش است، اهل تقوا است، این را در حد یک زندگی متوسط، نه خیلی زیاد و نه آنچنانی، شرافتمندانه تأمین کنند تا مشکلات اصلی زندگی او حل شود تا بتواند روزی ۱۰، ۱۲ ساعت کار کند. همان چیزی که در همه جای دنیا اسم آن را بورسیه گذاشتهاند. دانشگاهها دانشگاهیها را بورسیه میکنند. وقتی میگویی بورسیه، مهم و خوب است. وقتی میگویی شهریه، این میشود ارتجاعی! خب، آقا جان، شهریه همان بورسیه است. اسم آن را عوض کن. اگر مشکل تو سر کلمه است.
بله، من طلبه حق ندارم بروم از این طرف و آن طرف گدایی کنم و التماس کنم و چاپلوسی بکنم و خودم را به امکانات عمومی، یا بروم سر سفره سرمایهدارها بنشینم. ولی شما که حق و وظیفه دارید که به من طلبه که عمر خود را روی این کار گذاشتهام، اینقدر باید شعور داشته باشید که من باید زندگی خود را در حد اقل متوسط و حداقل بتوانم اداره کنم. متأسفانه از آن طرف نیست غالباً، از آن طرف شعور نیست. یک خواننده دعوت میکنند، دو میلیون تومان به او میدهند. بعد یک طلبه فاضل که ۲۰ سال است دارد تلاش کرده، زحمت کشیده است، بعد برای این جلسهای که آمده است برای شما صحبت کرده است، این مقالهای که نوشته است، چند هفته ممهز وقت گذاشته، شب نخوابیده، فکر کرده و منسجم کرده است، حالا آمده است صحبت میکند. آقا، تقبل الله، انشالله اجر شما با سیدالشهدا باشد. خب، اجر من که با سیدالشهدا هست. آن به تو ربطی ندارد. تو وقتی از من طلبه میخواهی که بروم ۱۰ روز وقت بگذارم و یک موضوعی را کالبدشکافی بکنم، این منابع را مطالعه کنم، فکر کنم، یادداشت کنم و... خب معنی آن این است که من به زن و بچه خود نباید برسم. من مهمانی نمیتوانم بروم، تفریح نمیتوانم بروم مثل تو. تو همان جا داری خوش میگذرانی، من نمیتوانم. من نمیتوانم دست زن و بچه خود را بگیرم و به پارک یا سینمایی یا یک جایی یا مهمانی بروم. نه، نمیتوانم. خب تو چه مسئولیتی داری؟ من مسئولیت خود را فهمیدم که نباید از تو گدایی کنم. تو کی مسئولیت خود را میفهمی؟ نمیفهمد. درست است این مشکل هست.
زمان انبیاء هم این مشکل بود و همه آنها به مخاطب میگفتند «إنی لااسئلکم علیه اجرا» من از شما چیزی نمیخواهم. من به وظیفه خود عمل میکنم. تو به وظیفه خود عمل نمیکنی ولی من به وظیفه خود عمل میکنم. و خدا هم نمیگذارد بمانی. این ترجیع بند چرا در قرآن تکرار شده؟ بخاطر مزد حرف نزنید. آنها باید بدهند. چون شما یک کار علمی کردهای، زحمت کشیدهای، و داری در جامعه تولید فرهنگ و اخلاق و معنویت میکنی. خیلی خدمت بزرگی است. ولی تو نخواه و هدایت و ارشاد مثل قضاوت است. قاضی که نباید برای دادگاه از مردم پول بگیرد. امام جماعت که حق ندارد برای نماز خواندن از مردم پول بگیرد. سرباز، مگر سرباز که به ارتش وظیفه خود را انجام میدهد، حالا یک حداقل چیزی میدهند ولی آن که اصلاً حقوق نیست. خب این هم سرباز است. بله، طلبه هم سرباز معرفت است. سرباز فضیلت است، سرباز عدالت است. بله من سربازم، سربازی میکنم و این سربازی را به شرط مزد نمیکنم. اما باید مورد توجه باشد که ملاک عدم جواز اجر بر قضا، قضاوت و بر عبادت چیست؟
خب حالا مسائل دیگر هم هست که دیگه بیش از اندازه صحبت شد. امیدوارم انشالله دوستان موفق باشند. یاد میدهند روش استفاده از آنچه که در کتاب و سنت میبینی برای اصلاح جامعه. هم این آیات و روایات و فتاوی و نظریات قدمایی ما که بسیار هم مهم است، اینها را با پرسشهای جدید گره میزند.
یکی از حضار: سیر مطالعاتی خاصی مد نظرتان هست؟
جواب استاد: نه سیر مطالعاتی که بخواهم بگویم اول چه کتابی اول بخوانید و بعد چه کتابی، اینها را خود شما هم تشخیص میدهید، بعضی از آنها آسانتر است و بعضیها سختتر است. بعضی از شما ممکن است یک کتابی را ورق بزنید و بگویید این برای من الان چیزی ندارد ولی یک کتاب دیگر دارد. جدا از محتوا، من بیشتر بطور خاص روی روش تأکید دارم. ببینید چگونه شبهه را باید جواب داد، چگونه سؤال را باید کالبدشکافی کنید و چگونه به همین روش متد جواهری، چگونه مسئله را حل کنید. یعنی متد اجتهاد در مسائل اعتقادی، و پاسخ به سؤالات را به شما یاد میدهد. هم محتوای آن مهم است و هم روش آن مهم است. همین مسیر را ادامه بدهید. این مسیر درست است. این مسیر هم دینی و حوزوی است، هم معاصر و جدید و نو اندیشانه و حلّال مشکلات است. منتهی مدام باید آن را گسترش داد. اینها را فقط نباید تکرار کرد.
انشالله موفق و مؤید باشید. ببخشید وقت شریف شما را گرفتیم و برای ما هم دعا بفرمایید.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی